محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

154

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

صفر پيش ايشان شد . و ايشان چون خبر آمدن پيغمبر بشنيدند بگريختند . و چون پيغمبر عليه السّلام آنجا رسيد كس را نيافت ، و آخر ماه صفر به مدينه باز آمد ، و ماه ربيع الاول به مدينه بود . و اندر اين ماه دختر خويش را امّ كلثوم نام به زنى به عثمان بن عفّان داد كه رقيّه نمانده بود ، و اين ديگر به دو داد . و عثمان به دو دختر داماد پيغمبر بود . پس به ماه ربيع الاول كعب الاشرف را كس فرستاد تا او را بكشتند ، كه از وى بسيار آزارها داشت و بىحرمتيها كرده بود و گفته . و اين كعب بن الاشرف مردى بود از جهودان بنى نضير ، و مهتر و سخن روا بود . و خويشتن را بر آن حصار بنى نضير مهتر كرده بود . و وى را حصارى بود برابر اين حصار بنى نضير و خرماستان اندر او ، و وى را هر سال گندم بسيار آمدى و خرماى بسيار ، و مردمان را به سلم دادى ، و خواستهء فراوان از اين معاملت گرد كرده بود . و مردى بود فصيح و شاعر كه پدرش از بنى طى بود و مادرش از بنى نضير ، و اين روز كه زيد بن حارثه به در مدينه آمد به بشارت [ فتح ] ، كعب بن الاشرف به در مدينه بود و او همى گفت كه از قريش فلان و فلان را بكشتند ، و مهتران قريش را نام همى برد . كعب بن الاشرف گفت : اين نشايد بودن ، و اين همه قريش خويشان وى بودند . چون خبر درست شد ، او به مكّه شد و مكّيان را همى تعزيت كرد و شعرهاى مرثيه گفت . و پيغمبر و يارانش را هجا كرد و باز آمد . و به مدينه هم آن روز پيغمبر [ را خبر ] آمد كه او به شعر اندر هجا گفته است . و هر گاه كه به مدينه آمدى گفتى بگرييد تا مردمان پندارند كه محمّد بمرده است تا دين او را بقا نبود . و اين سخنان به پيغمبر همى رسيد . و يك روز پيغمبر به ميان ياران اندر نشسته بود و حديث كعب بن الاشرف مىكردند . پيغمبر از وى بناليد و گفت : كيست كه تن خود به خداى بخشد و او را بكشد . مردى از انصار ، نام او محمّد بن مسلمه ، گفت : من بروم و او را بكشم يا رسول الله ، پيغمبر او را دعاى بسيار كرد . و سه روز برآمد و پيغمبر چشم همى داشت كه برود ، و نرفت . او را گفت : چرا نرفتى ؟ [ 188 b ] گفت : يا رسول الله ، سه